تبليغاتX
عاشقانه و احساسی

عاشقانه و احساسی

شعر و عکس عاشقانه

باز در کلبه عشق

عکس تو مرا ابری کرد

عکس تو خنده بر لب داشت ولی

اشک چشم مرا جاری کرد

+ نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 10:1 توسط ستاره |


هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهاییم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

گریه ی ژنهانیم را حس نکرد

در حجوم لحظه های بی کسی

درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آنکه با آواز من مأنوس بود

لحظه ی ژایانیم را حس نکرد

+ نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 11:54 توسط ستاره |


شمع ای شمع چه می خندی

به شب تبره خاموشم

به خدا مردم از این حسرت

که چرا نیست در آغوشم

آن کس را که تو می جویی

کی خیال تو بسر دارد

بس کن این ناله و زاری را

بس کن او یار دگر دارد

+ نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 10:31 توسط ستاره |


ناله به حال من امشب سه تار من

                             این مایه تسلی شبهای تار من

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 20:1 توسط ستاره |


در میان ماه رویان ماه من تویی

                               گر نترسم از خدا گویم خدای من تویی

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 20:0 توسط ستاره |


چرا؟به کدامین جرم است که درزندان اندوه دست و پایم را بسته اند؟ چکاوک نشسته در دلم روز و شب ترانه ی تو را می خواند. شاید قلب تو صدایش را بشنود. برای اولین بار که نگاهت با نگاهم تلاقی کرد جام دلم از شراب مهرت لبریز شد. دوست دارم فریاد بزنم و بگویم که عاشقانه دوستت دارم و بی تو می میرم. تو همانی هستی که اگر نسیم صدایت را در گلستان قلبم پیچید گل های وجودممدهوش یادت خواهد شد. پس با من بمان که دلم جز تو کسی را نمی خواهد.

+ نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 17:34 توسط ستاره |


همیشه سعی کرده ام مثل یک در بسته باشم تا از درونم و زندگی که داشتم کسی بویی نبرد

فشار عجیبی این روزا تو دلم احساس می کنم حس می کنم

خسته شدم از بس نقش آدمای خوشبخت رو بازی کردم

تا کی باید به همه بگم که ازشون راضیم  چرا من نباید بتونم حرف دلم رو بگم

چرا نباید بتونم کسی که با حرفهاش دلم رو می شکنه جوابشو بدم

نمودنم شاید هنوز خیلی حمقم شایدم دوس ندارم کسی بتونه تو روم واسته

نمی دونم ولی می دونم که این روزا حالم اصلاْ خوش نیست

بازم یاد حماقت های خودم افتادم بازم...

+ نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 17:55 توسط ستاره |


به نام یاری دهنده دلهای غریب

می خواهم به تو نیلوفر آبی زندگی ام را هدیه هدیه کنم
می خواه بگویم گل فقط برای گلبرگ نیست
ای که تنها نگاهت برایم امید است
کاش می شد برای ماندن و بوییدن یاسهای سفید به من هم لبخند  می زدی!
کاش می شد شبنمی از اشکهایت را به من هم هدیه می دادی
تا با آن مقاله ژاله زندگی را می نوشتم!
بگذار برای تواضع سرو شاداب روحت قلمی از صداقت را برایت به ارمغان آورم!

((ای تنها امید دریای تنهایی من))

+ نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 17:43 توسط ستاره |



گفتم: این چه دردیست که بر دلم افکندی؟

گفت: حال ساده دلان بهتر از این نبود.

گفتم: چاره کار بگو؟

گفت: سوختن و ساختن است.

گفتمش: گنهم چیست چرا باید سوخت؟

گفت: پروانه چه گنه کرد که در عشق شمع بسوخت.

گفتمش: شمع ز پروانه جدا نیست.

گفت: گر شمع ز پروانه جدا نیست پس کی تو شنیدی که عاشق از هجر و غم و سوختن ایمن باشد!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 13:41 توسط ستاره |


ای چراغ دل تاریکم از این خانه مرو!!

آشنای تو منم بر در بیگانه مرو!!

شمع من باش و بمان

نور زتو و اشک ز من

جان فشان تو منم در بر پروانه مرو . . .

+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 13:35 توسط ستاره |


 

عشق بلایی است که همه خواهان آن هستند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 20:12 توسط ستاره |


از من و تو یک ما مانده و یک هیچ
بحبوه ای از نگاه مانده و یک هیچ

از واژه های ریخته بر کاغذ دل
یک نام خدا مانده و یک هیچ

+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 20:9 توسط ستاره |


اگه می دونستی چقدر دوست دارم

نه  نمی دونی تو نمی دونی

نمی فهمم که چرا نمی دونی

فقط می دونم که نمی دونی

کاش می دونستی

ولی حیف که نمی دونی.......

+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 18:0 توسط ستاره |


اگه می دونستی چقدر دوست دارم

نه  نمی دونی تو نمی دونی

نمی فهمم که چرا نمی دونی

فقط می دونم که نمی دونی

کاش می دونستی

ولی حیف که نمی دونی.......

+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 17:59 توسط ستاره |


از عمق سیاهی شب

تک تک ستارگان طلایی شب

برای من که به آنها نگاه می کنم

نقش رخ یار می کشند

دستهایم را بلند می کنم

ستاره ای به بزرگی قلبت می چینم

و برایت هدیه می کنم

و روی ستاره می نویسم:

((دوستت دارم))

+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 17:56 توسط ستاره |


بهار و زمستان

روز و شب

دوستان و دشمنان

همه می آیند و می روند

تنها مرگ است

که . . .

می آید و می ماند.

+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 9:52 توسط ستاره |


اگر خیال داری دوستم بداری هم اینک دوستم بدار.

اکنون که زنده ام.

صبر نکن تا بمیرم.

بدان که آن وقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید

و مجبور می شوی حرفهای ناگفته قلب ساده ات را،

در فراسوی یک مشت خاکستر سرد پنهان کنی.

پس اگر ذره ای عشق من در دلت مأوا دارد،

اگر دوستم داری،

بگذار تا زنده ام بدانم.!

+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 19:11 توسط ستاره |


آسمان دامن سیاهش را با پولک های نقره ای رنگ پوشیده.

به آسمان چشم دوخته ام پولکها برایم چشمک می زنند.

به نزد پولکها می روم آنجا که همه پاکند و صادق کلکی در بین آنها نیست آنجا که دل احساس آرامش می کند.

آنجایی که همه از جنس بلورند و با دروغی بسیار کوچک می شکنند.

پس ای سرزمین مقدسان مرا هم در بین خود قبول کنید تا من هم تکه های شکسته ام را به کمک شما پیدا کنم.

+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 18:55 توسط ستاره |


عشق صدای فاصله هاست

                         صدای فاصله هایی که غرق ابهامند......

+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 18:49 توسط ستاره |


وقتی از همه کس و همه چیز خسته می شم و دلم می گیره، تنها امیدم تو هستی. بودن با تو و گفتن از همه ی دلتنگی هام برای تو ... می دونم تنها کسی که می شنوه، و هم زمان با شنیدن احساس و درکم می کنه، و دلش می خواد دلتنگی هام رو یکجا از دلم دور کنه تو هستی ... من به با تو بودن احتیاج دارم. من به تو و همه ی خوبی ها و همراهیات نیاز دارم. نیازم به تو یه نیاز جسمی نیست ... باز هم می گم تو فرشته و نعمتی هستی که خدا به من هدیه داده ... یاد این جمله افتادم: «فراموش نکنید که معشوقتان هدیه ایست از جانب خدا» ... خوب من، عشق خود خودم همیشه، دوستت دارم، خیلی بیشتر از اونی که بشه تصورش رو کرد ...

+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 13:26 توسط ستاره |


از آن زمان که متولد شدم به من آموختند که دوست بدارم

اکنون که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموش کن

+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 13:16 توسط ستاره |


هیچ چیز شورانگیز تر از آن نیست که انسان در پیش پای معبود خود آخرین نفس را بکشد و برای همیشه به ابدیت بپیوندد.

+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 11:32 توسط ستاره |